تئوري تفاهم

قاسم سام قاموس

 

درآمد

بحث این نوشتار، تئوري، عمل و گفتمان است كه بر پايه تفاهم استوار خواهد بود. اين سه عرصه همه براي ارج­شناسی و ارج­گزاری فرد و جامعه است و این البته جدایِ از ماهیت­باوری در این زمینه نیست. بحث تئوري تفاهم در اين بين قابل تأمل است و عمل و گفتمان از يك چنين منظري شكل خواهد گرفت. با همه اين‌ها تئوري تفاهم مي­تواند به­عنوان يك راهكار عملي مطرح باشد مادامي كه در پس آن عمل و گفتمان وجود داشته باشد. گاه به­دروغ، فرد و جامعه مورد ارج‌گزاری قرار می­گیرد. این شاید به­این دلیل است که شناخت خوبی از سوژه مورد نظر که همان فرد و جامعه است وجود ندارد. و به­اینگونه آنچه صورت می­گیرد فراتر از شایستگی فرد و جامعه است. حالا تصور کنید در این­بین، فرد مشخصی مورد نظر است و می­بایست از او ارج­گزاری شود. اما پرسشی که در اینجا مطرح می­شود این است که آیا وضعیت کشورها از نگاه حقوقي و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی توفیری در این ­زمینه دارد؟

     تئوري همواره از انديشه ناب ناشي مي­شود. اما اندیشه ناب مادامي ارزشمند است كه فرازماني مطرح باشد. و اين چیزی نیست که بتوان تاریخی برای مصرف آن تعیین کرد. اما هستند اندیشه­هایی که با گذشت زمان، چیزی برای گفتن ندارند. اینگونه است که صاحبان اندیشه جدید، زمانه­ خودشان را در اختیار دارند. اما این نکته قابل یادآوری است که در این­بین، این تنها اندیشه ناب است که هم در زمانه خودش و هم در زمانه دیگر قابل مطالعه است باز هم مادامي كه ظرفيت طرح تئوري و عمل و گفتمان را داشته و يك چنين چيزي را بتوان از درون آن برون كشيد و مورد استفاده قرار داد.

     باوری قوی در این زمینه که چگونه می­توان به­ بن­بست موجودی که در عرصه تئوری، عمل و گفتمان ایجاد شده است پایان داد چیزی یکسانی وجود ندارد. منتقد مدرن اما یکسره همه را رد می­کند و به ­این باور است که عمر این هر سه به‌سر آمده است. شاید به­این خاطر که وضعت موجود این عصر، عامل ناکامی این‌هاست. و شاید تفاوت منتقد مدرن با سنتی همین است که یکی همه را رد می­کند و دیگری برای رسیدن به­آن تلاش می­ورزد. بشری که مصرف­کننده تئوری مدرن است و چشم به عمل جهان پیش رو دوخته است و در زمینه گفتمان هم می­خواهد تابع صِرف این جهان باشد، مسلم است که هیچگاهی در موقعیت منتقد این زمینه­ها قرار نمی­گیرد. شاید اصلاً این جرئت را به­خود نمی­دهد که اینگونه به­قضیه نگاه کند. چرا که نگاه او به­این قضیه، یا هرقضیه مدرنی دیگری، نگاه وابسته و از پایین به­بالاست. او به این خوش است که یک مصرف­کننده است و یک مصرف­کننده خوب باقی خواهد ماند. حتا غافل از اینکه فردا چه خواهد شد. اين­گونه است در بيشتر موارد، تئوري، عمل و گفتمان، عقيم مي­ماند و ره به­جايي نمي­برد. 

 

سه عرصه تئوری، عمل و گفتمان

     برون­رفت از وضعيت نامطلوب و رسيدن به­وضعيت مطلوب، مستلزم طرح تئوري، عمل بدان و در پيش­گرفتن گفتمان است. اين در صورتي است كه وضعيت در اين سه عرصه مناسب پرداختن جدي باشد. حالا در شرایطی که بحران هر سه عرصه­ی تئوری، عمل و گفتمان دگرسازانه­ی اجتماعی- سیاسی را فرا گرفته، در فضای تنگ میان کهنه­ای که فرو ریخته، کنونی که دِگر باید شود و دِگری که بر‌نمی­آید... هستند، این­جا و آن­جا، تلاش گرانی با اندیشه­هایی پرمایه و بدیع. فیلسوف آلمانی، آکسل هانت، یکی از آن­هاست."1

     حالا با پارادوکسی اندیشه در جغرافیایی به­نام یونان روبه­روییم که می­توان گفت جغرافیای بحران­زده. زمانه با این جغرافیا سرِ سازگاری نداشته و عناد در پیش گرفته است. جغرافیایی که زمانی يكي از مراكز بنیان­گذار فلسفه و سیاست بود حالا در برابر سیاست‌های جهانی کم­ آورده است. این به­معنی بازگشت به­گذشته جهان مدرن نیست که از سرِ تفنن و رسیدن به­غایت به ­آن رو آورده است. جغرافیای یونان حالا بین تجدد و سنت دست و پا می­زند تا خود را از وضعیتی كه به ­آن گیر مانده است نجات دهد. وضعیت این‌جا شباهت­های زیادی با جهان توسعه نیافته و در حال توسعه دارد که درگیر روزمره­گی­هایی خودش است. از سوی هم این‌جا گذشته تاریخی کاری از پیش نبرده است. این اتویپای فلاسفه جهان غرب، حالا تبدیل به سرزمین مرده­ای شده است که همه برای نجات و برون رفت از آن تقلا می­کند. شاید این بحران، موقتی باشد اما در صورت سرایت به جغرافیاهای دیگر، یک زنگ خطر برای آینده جهان پیش رو است. «از یونانیان و بحران پولیس و پولیتیای2 آنان تا به­امروز، فلسفه، همواره، با «بحران شهر» و آگاهی یافتن از آن، گشودن دریچه­ای به روی «سیاست» را بر خود روا داشته است. «سیاستی» که تعریف نخستین و بنیادین آن، نزد بنیان­گذاران­اش، یعنی باز همان یونانیان، "مشارکت شهروندان در امور شهر" است. بدین­سان، فلسفه سیاسی–فلسفه­ای انتقادی– عملی در جهت تغییر و دگرسازی «شهر» و دنیا– همیشه پیامد «بحران شهر و سیاست» یا برآمدی از آن بوده است و بس3

     در شرق، وضعيت نابسامان ديگري را داريم عين يونان با تفاوت هاي خودش. اين وضعيت نابسامان، افغانستان فرايند جنگ و آشوب هاي مداوم اين چند قرن اخير است. وضعيتي كه در چند دهه­ي اخير تشديد شده است. كابل و آتن دو نام با بار تاريخي، در وضعيت كنوني مدام رو به­اضمحلال بوده­اند. سياست، حقوق، جامعه، فلسفه، فرهنگ و ديگر مقوله­ها روي توسعه و عدم توسعه انساني تاثير دارند. اين چيزي است كه در اين دو اقليم تاريخي، رو به­تباهي و نابساماني بوده است. براي بهبود در وضعيت، همه چه مستلزم توجه مداوم و ژرف­اند. اقليم­هاي نابسامان سياسي-‌اجتماعي وضعيت موجود را در درون­شان نهادينه كرده­اند. برون­رفت از اين وضعيت، نيازمند تلاش جمعي براي رسيدن به­وضعيت مطلوب است. توسعه انساني در اين­بين، نگاه ژرف را مي­طلبد كه وضعيت مطلوب را در گستره وسيع و كلان ملي و بين­المللي نهادينه سازد. در اين­بين مي­بايست وضعيت جهان آشوب­زده را دريافت و براي آشوب­زدايي كاري كرد كه نقطه پاياني به وضعيت موجود باشد. 

     جهان به سوی نوعی آشوب پیش می­رود. و این شاید از وضعیتی است که بر سیاست و اقتصاد جهان حاکم است. در این­بین، کشورهای با اقتصاد ضعیفی که از سیاست ناسالم هم رنج می­برند قربانیان نخستین این وضعیت هستند. اروپا که از چند سال به این‌سو به­گسترش هرچه بیشتر اتحادیه می­کوشد در صورت بحران اقتصادی و کار، که به ریاضت اقتصادی و خودگذري از حق شهروندي اتحاديه­اي منجر خواهد شد بیم این می­رود که با خروج بعضی از اعضایی که از بحران اقتصادی و خودگذري از حقوق و مزاياي شهروندي رنج می­برند تأثیر بدی روی خود اتحادیه بگذارد. بحران جدی یونان، موضوع استقلال اسكاتلند از بريتانيا، استقلال­خواهي در اسپانيا و... به­این گمانه زنی­ها دامن زده است که این­دسته از اعضاي اتحادیه اروپا، با این اتحادیه خداحافظی نمایند. سیاست­مداران و قانونگذراران اين­دسته از اعضاي اين اتحاديه مي­توانند راه خروج از بن بست اقتصادی و سياسي و حقوقي را در خروج از اتحادیه اروپا جستجو نمايند. اینگونه است که اتحادیه اروپا این محصول قرن بیست، در قرن بیست و یک، با خطر فروپاشی روبه­رو خواهد بود که می­تواند به عنوان یک بحران جدي قاره­اي و جهاني مطرح بحث باشد.                

«این بحران_در کلی­ترین و اساسی­ترین نمودش– بحران در مفهوم­ها، مقوله­ها و فرمول­هایی است که طی دو سده­ی اخیر راهنما، تمیزدهنده و نشانگر کنش دگرسازانه بوده‌اند: «پروژه»، «اُتوپی(آرمان­شهری)»، «ترقی»، «دموکراسی»، «سوسیالیسم/کمونیسم»، «طبقه­ی انقلابی»، «سوژه­ی تاریخی»، «ایدئولوژی»، «انقلاب»، «رهایی»4… این­ها همه به­دلایلی چون بُریدگی از ریشه­های عینی و تاریخی­شان، مسخ‌شدن در آن­جا که به­عمل در آمدند و سرانجام در پی‌فروپاشی آن­چه که، با حرکت از هگل و روحی از مارکس، فلسفه­ تاریخ و سوژه­ تاریخی نام گرفته است... معنا و مفهوم سابق خود را به کل از دست داده­اند. این بحران، در عین­حال، بحران در عمل مشارکتی دگرسازانه در جهات مختلف، در شکل­ها، سازماندهی­ها و ساختارهای شناخته شده­ی تا کنونی و در شرایط نوین زمانه­ای است که روال عمومی به­سوی رشد تمایزها، ویژگی­ها، فردیت­ها، هویت­ها، خودمداری­ها5 و رقابت­ها می­رود.»6

بحران موجود در جهان، چه چیزی را در بر گرفته است؟ این پرسشی است که در حال حاضر مطرح است و عصر مدرنیته و وضعیت جهان کنونی، بیش از پیش به­این پرسش دامن زده است. در این­بین وقتی از عصر مدرنیته و جهانی شدن گفته می­شود جایگاه جهان سنتی در کجای آن قرار دارد. به­نظر می­آید کشورهای توسعه نیافته و در حال توسعه با بحران دایمی عدم توسعه و رشد روبه­رو هستند. این چیزی است که نمی­توان به­ساد­گی از کنار آن گذشت. شاید به­این خاطر که چرا تئوری و عمل و گفتمان دگرسازانه­ی اجتماعی- سیاسی در این بخشی از جهان وجود نداشته و یا اهمیتی نداشته است. به­همین خاطر است که این بخشی از جهان، همواره از دانش مدرن دور باقی مانده است. در حالی که بخش دیگر جهان، هم چنان پیشتار دانش مدرن است و از هیچ روندی از مدرنیته دور نمانده است. «امروزه، در عصری که می­زییم، عصر مدرنیته و جهانی‌شدن پرسش­انگیز، عصر به­تاریخ سپرده شدن "سوسیالیسم­های واقعاً موجودِ» سده­ی بیستم، عصر تحولات بسیارگونه و ژرف در حیات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و در مناسبات میان انسان­ها با خود و با زمین خود… بحران، هر سه عرصه­ی تئوری، پراتیک و گفتمان دگرسازانه­ی اجتماعی-‌سیاسی را فرا گرفته است."7 این وضعیت در جهان توسعه نیافته و در حال توسعه بیش از هرجای دیگری قابل مشاهده است. اما زمانی است که کشورهای توسعه یافته از این وضعیت به­عنوان یک بحران نام می­برند باید برای کشورهای توسعه نیافته حساب دیگری باز کرد. و این چیزی است که باید در مورد آن اندیشه کرد. اما بحران بیشتر در این زمینه آن دسته از کشورهای توسعه نیافته را فرا گرفته است که زمانی از وضعیت دانش خوبی برخوردار بودند. این چیزی است که حالا در جهان توسعه‌یافته هم جریان دارد.       

 

جهان مدرن، سيستم­سازي، ماهيت­باوري

     بشر مدرن در قرن شانزده راهش را از بشر سنتی جدا کرد. در واقع تفکیک بشر مدرن و سنتی از همین‌جا آغاز شد. آنکه انقلاب انديشه کرد و خود و زندگی­اش را تغییر داد، و آنکه در همان وضعیت گذشته ماند، نمی­توانند یکی باشد. از این زمان به بعد است که با جهانِ تفکیک شده از نگاه تئوری، عمل و گفتمان روبه­رو هستیم. تا حالا این سه عرصه، در عصر مدرنیته، پیشتاز بوده است و موفق. اما حالا منتقد مدرن به­این قانع نیست و به­جستجوی راهی است که بن­بست موجود را بشکند. از دیگر سو، بشر سنتی به­این اندیشه است که همه چیز به­نفع او است و این­همه تلاش در جهان مدرن حداقل دستاورد آن، چیزی برای تغذیه فکری او است. از قرن شانزده به این‌سو، نگاه­ها همه به بشر مدرنِ صاحب اندیشه بوده است که تولید فکری او چیست تا جهان دیگری را در بخش سنتی، تغذیه فکری نماید. این کار با ترجمه آغاز شد که در بخش­هایی از جهان سنتی تبدیل به­جنبش شد و در بخش­هایی از این جهان هم، هیچ اتفاقی نیفتاد. حداقل چهار تا پنج قرن گذشت تا بخش­هایی از جهان سنتی به­اهمیت ترجمه محصولات فکری بشر مدرن پی­ببرد. این زمانی دیری برای همگام و همسو شدن با جهان مدرن بوده است. حاصل این­همه غفلت، همان، فاصله چهار پنج قرن از جهان مدرن است.

این‌گونه است که حالا بشر سنتی کاری به­نگاه منفی منتقد مدرن که اساس مدرنیته را زیر سؤال می­برد ندارد. چرا که او در تلاش جبران عقب ماندگی­های خودش است. و در سوی دیگر جهان- جهان مدرن، «در همین حال، در برایر چنین بحرانی و با آگاهی یافتن از آن، به­نظر می­آمد و همواره تا حدودی نیز می­آید که فلسفه­ی سیاسی مداخله­گر در «امر شهر» که نام دیگرش، با وام گرفتن از مارکس، و بازهم از روحی از او (در تزهایی در باره­ی فوئرباخ)، نمی­تواند چیزی جز نقدِ عملی critique pratique یا عملِ انتقادی pratique critique  باشد، مفهوم­هایی دیگر برای پاره­ای از آن مقوله­ها و فرمول­ها، بر پایه­ی نقد و ساختارشکنی بنیادهای متافیزیکی و ترافرازنده، دینی و مسیحا باورانه­ی آن­ها، با ارائه­ی درون مایه­ای مثبت و ایجابی و بدون افتادن مجدد در سیستم­سازی و ماهیت­باوری8، پیدا کرده است. از آن جمله است: «دموکراسی­مشارکتی»9، «جنبش­گرایی»10، «فضای تنازعی»11 پلورالیته12، بسیارگونه13، دگربودگی14، تمایز15،«امر عمومی»16، «به­رسمیت شناختن»17، «ساختارشکنی»18 «مسیر»19، «پیشامد احتمالی»20، «لحظه­ی مناسب»21، «شرطبندی»22، «بغرنجی»23...»24

زمانی که مدیریت این جهان تبدیل به مسأله می­شود و راه­ها همه به بن­بست می­خورد، بدگمانی­ها در این زمینه اوج می­گیرد. این حداقل چیزی است که در اینجا می­تواند مطرح گردد. در گام نخست، گفتمان است که کارآیی­اش زیر سؤال می­رود. «دوصد گفته چو نیم‌کردار نیست»، شاید بهترین دلیل این امر باشد. اما کردار، (عمل)، باز هم چیزی نیست که دیگر به­آسانی مورد پذیرش جمعی باشد. چرا که این هم در بسیاری از جاها خوب عمل نکرده است. «با این­حال، این گفتمان(دیسکورس) دیگر و به­پیرو آن، این عمل (پراکسیس) دیگر، با وجود گشودن افق­هایی تازه و ترسیم مسیر­هایی بدیع در اندیشه و عمل اجتماعی-‌سیاسی، اما هم­چنان در ایجاد معنا، مفهوم و دورنمایی برای «سیاستِ دِگر»، در طرح «اُتوپیایی(آرمان شهری) ممکن» که قابل شرط‌بندی و برانگیزنده­ی جنبش اجتماعی برای تغییر و دگرگون‌کردن وضع موجود باشد، در ایجاد بدیلی در برابر نظم حاکم و مسلط کنونی که «سیاست واقعاً موجود» می­نامیم_که همانا نظمی بر بنیاد مناسبات بازار، جهانی شدن سرمایه­دارانه و سیستم فکری و سیاسی به­ظاهر "مسلم" و جاافتاده ناظر بر آن است – ناتوان و عاجز می­باشد.»25 پس در این­بین تنها همان تئوری می­ماند با باری از مسئولیت های سنگینی که می‌بایست به دوش بکشد. 

وضعیت جهان کنونی از بسیاری جهات به­سوی نوعی بی­مسؤولیتی و سردرگمی پیش می­رود. چه چیزی و چه کسی در این بین عامل این وضعیت است، پرسشی است بی­پاسخ. «حال در برزخی که قرار داریم، در فضای تنگ میان کهنه­ای که فرو ریخته، کنونی که دِگر باید شود و دِگری که بر نیآمده، که جوانه­هایش متزلزل، ناپایدار، معمایی، نامسلم و پرسش­انگیزند… هستند، در این­جا و آن­جا، تلاش­گرانی که اندیشه­هایی پرمایه و بدیع- هرچند بحث­انگیز- دارند. فیلسوف و جامعه­شناس معاصر آلمانی، آکسل هانت Axel Honneth، بلکه، یکی از آن­ها باشد.»26 اینجا باز بحث تئوری، عمل و گفتمان مطرح می­شود. هر چند منتقد مدرنیته این­ها را دیگر از کار افتاده می­داند. اما نمی­توان از این واقعیت گذشت که این مفاهیم همواره کاربرد حیاتی دارند. 

 

فرایند ارج­شناسی اجتماعی

هانت معتقد است که امروزه و بیش از گذشته، در کشورهای سرمایه­داری، جنبش­های اجتماعی را می­توان و باید در راستای مبارزه برای به­رسمیت شناخته شدن تعریف و توضیح داد. اما در عین حال او واقف است که این تئوری در برابر چالش سخت و بغرنجی قرار دارد و آن ارج­شناسی دروغین غیرواقعی، ابزاری، ناحق و ایدئولوژیکی است. پس در این­جا قضاوتی باید کرد، ملاکی باید داشت که البته کار ساده­ای نیست اگر نخواهیم دچار ماهیت باوری گردیم:

«اما در این­جا ما از لحاظ مفهومی با مسأله­ای بسیار بغرنج رو­به­رو می­شویم، چون از معیارهای لازم برای انجام چنین قضاوت­هایی برخوردار نیستیم. نظریه­هایی که من می­شناسم، چون تئوری ایدئولوژی آلتوسر، بطور یقین نتوانسته­اند مشکل را حل کنند. اغلب کسانی که فکر می­کنند رهیافتی پیدا کرده­اند، پیش­فرض را بر وجود هسته­ای از هویت، بر وجود منافع مسلم گروه­ها یا افراد و یا بر شکلی از ماهیت باوری essentialisme که به­رسمیت شناختن درست از به­رسمیت شناختن دروغین را تمیز می­دهد، قرار داده­اند. اما امروز ما فاقد چیزی چون ماهیت­باوری هستیم و این امر دلایل بر حق خود را دارد. ما بیشتر بر این اعتقادیم که هویت سوژه­ها و گروه­های اجتماعی تنها در فرایند ارج­شناسی اجتماعی شکل می­گیرد. و مسأله بر سر این است که ما بتوانیم بگوییم فردی «به­رسمیت شناخته نمی­شود» و یا به­صورت «نادرست» و «فریبنده­ای» مورد ارج قرار می­گیرد، بدون آن که به­مفهومی ماهیت باورانه توسل جوییم. با این حال به­نظر من بطور طبیعی راه حلی وجود دارد که در حال حاضر من تنها می­توانم طرح اولیه آن را به­دست دهم»27

     آنچه از آن به­عنوان "به­رسمیت شناخته نمی­شود" که منظور، فرد و جامعه است نام برده می­شود، از اهمیتی زیادی برخوردار است. و این به رسمیت شناخته نشدن، به­غلط، به­ارج­گزاری فرد و جامعه منتهی می­گردد. این شاید به­نوعی توجیه عدم شناخت فرد و جامعه باشد که حالا با ارج­گزاری از او، این نقیصه جبران می­گردد. ما معمولاً بیشتر از آن که در پی شناخت فرد و جامعه باشیم در صدد ارج­گزاری از این دو سوژه هستیم. درحالی که شناخت فرد و جامعه روش هایی خاص خودش را می­طلبد. اما ما بیشتر به­این اندیشه هستیم که چگونه می­توان فردی را بزرگ کرد که در شان او نیست. این امر در مورد جامعه هم صادق است. فردی در اینگونه موارد به­دروغ بزرگ می­شود بدون اینکه واقعیت او این‌گونه باشد. گاه در مورد فرد مبالغه صورت می­گیرد و از او شخصیت فراواقعی ارائه می­شود. از او یک فرد کاریزماتیک ساخته می­شود در حالی که اینها همه چیزهایی‌اند که با شخصیت واقعی او فاصله دارد. یک فرد چگونه به­غلط بزرگ می­شود این در حد یک فرد نیست و بیشتر کار یک جامعه است. و یا در قرن بیست و قرن بیست و یکم، هنوز تأثیر رمان در غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک محسوس است. 

«برای اریش ماریا رمارک» «در غرب خبری نیست» اثری ادبی بود که خیانت به­جوانان رابازتاب می‌داد، جوانانی که معلمان و دستگاه عظیم حکومتی آنان را تشویق به­داوطلب شدن برای شرکت در جنگ کرده بودند، جوانانی که پس از جنگ از آنان به­عنوان «نسل سوخته» نام می‌بردند و خود نیز خود را بدین گونه می‌فهمیدند. رمارک در سال ۱۹۶۳ در مصاحبه‌ای در این باره گفت: «مسأله اصلی من، مسأله‌ای کاملاً انسانی بود، این‌که جوانان ۱۸ ساله را، که در واقع باید در برابر زندگی قرار می‌گرفتند، به ناگهان در برابر مرگ قرار داده بودند و این‌که چه اتفاقی برای آنان می‌افتد. به این دلیل هم من کتاب «در غرب خبری نیست» را نه کتابی در باره جنگ، بلکه کتابی در باره‌ پس از جنگ می‌دانم، چون پرسش این کتاب این است که چه بر سر ما خواهد آمد؟ ما پس از این، پس از تجربه مرگ، چگونه می‌توانیم زندگی کنیم؟»»28 در غرب خبری نیست در واقع با جامعه­ای روبه­رو هستیم که به­ظاهر غرب است. اما این می­تواند در هر جغرافیایی صورت بگیرد. اینجا با جامعه­­ای سر و کار داریم که فرد در آن خودش را می­بایست بشناسد و زمانه­ي خودش را. شاید به­این خاطر که فرد در زمانه­ای که جنگ است نیاز به­خودشناسی دارد. در این­بین فردی که باید در جوانی ناآگاهانه و بدون شناخت خویش به جنگ می­رفت خودش را می­شناخت و ناخواسته به­جنگی کشیده نمی­شد که شناختی از آن نداشت. این کار در جغرافیاهای دیگری هم بعدها تکرار شد که نمونه­اش ایران و افغانستان پایان قرن بیستم بود.

شایعه‌پراکنی هم در این­بین چیزی دیگری بوده است که همواره واقعیت ها را وارونه نشان داده است. و این سبب شده است تا فردی و جامعه­ای به­صورت صحیح­اش شناخته نشود. «شایعه از طبیعی­ترین پدیده­های اجتماعی و یکی از رایج­ترین شیوه­های کنش متقابلاست که تاکنون کمتر شناخته شده است. شایعه یک مقوله اجتماعی و روانی باابعاد گسترده­ای است که ابعاد مختلف آن بویژه در زمانهای بحرانی (مثل زمان جنگ)، حالتی به­مراتب حادتر به­خود می­گیرد. هر چند کارکردهایاجتماعی شایعه کاملا شناخته نیست، اما بیشتر در وضعیت­های «ناهنجاری» درجامعه به­وقوع می‌پیوندند این بدان معنی است که شایعه گزارش تائید نشده­ای از وقایع است که به­تعریف و تبیین وضعیت های مهمی که به­صورت دو پهلو ظاهرمی­شود کمک می­کند.»29به­اینگونه همه­ای این عوامل در عدم شناخت فرد و جامعه نقش دارد. و این سبب می­گردد تا همواره واقعیت ها به­دور از دسترس باقی بماند و در عوض، به­غلط از کسی یا از چیزی ارج­گزاری صورت بگیرد که شایسته آن نیست.

 

عمل به تئوری

     در قلمرو اجتماع و سیاست، به نظر می­آید، شرق در عصر نوین، متاثر از نظریه­های غربی در این زمینه بوده است. حالا حداقل از چند قرن به اینسو، تئوری­های اجتماعی-‌سیاسی غربی، کارساز و عملی تشخیص داده شده است. اصولاً چیزی که در عمل قابل تطبیق است می­تواند یک تئوری خوب هم باشد. تئوری زمانی اهمیت دارد و می­تواند به­عنوان راهکار مناسب مطرح باشد که عملی هم باشد. این چیزی است که حالا در عصر نوین بیش از هر زمان دیگری نمود پیدا کرده است. در همین زمینه، تئوری اجتماعی- سیاسی آکسل هانت را داریم. «آکسل هانت را عموماً از طریق تفسیر­هایش می­شناسند. حداقل نزد کسانی که چند مقاله­ای از او، چون تفسیرهایی در باره­ی هابرماس، آدورنو، هورکهایمر یا آرنت…، به­فارسی خوانده­اند. اما ویژگی و اهمیت اين متن در این است که در این­جا بیشتر با نظرات ویژه­ی هانت در اختلاف­ها و تمایزهایش با دیگران، از جمله با هابرماسی که هانت همواره خود را «شاگرد» او می­داند، آشنا می­شویم. در این گفتگو، نزد هانت سه نظریه­ی اصلی را می­توان برجسته کرد. این­ها، سه محور فکری در بازنگری تئوری انتقادی نخستین و به­طورکلی تئوری­های اجتماعی-‌سیاسی از عصر روشنگری Aufklarung تا به­امروز (با گذر از مارکس و تجربه­ی مکتب فرانکفورت..) هستند که هم مورد توجه هانت قرار دارند و هم، به­دیده­ی من، از نقطه نظر گُسَست از تئوری­های کلاسیک، دارای اهمیت به­سزایی­اند.»30

     این مبرهن است که تئوری­های کلاسیک، در عصر نوین، کاربردی ندارند. هر عصر و دوره­ای، راهکارها و کارویژه­های خودش را می­طلبد. تئوری­های نوین هم از این جمله است. عمل در عصر نوین با تئوری­های کلاسیک، عملی نیست. مسلماً آنچه برای این عصر لازم است و ما را به جلو می­برد، تئوری­های هرچه کاربردی­تر است. اهمیت پرداختن به موضوع جامعه و حقوق و سیاست، چیزی است که نیاز به­تئوری دارد. حالا این تئوری تا کجا به­عمل نزدیک است. این بحثی است که همواره مد نظر بوده است. در همین زمینه است که امروزه برای هرعملی، نیاز به­تئوری احساس می­گردد. این احساس، ناشی از اهمیت موضوع است. وقتی در جهان توسعه‌نیافته شرق یا هرجغرافیای دیگری، عمل با مشکل روبه­رو می­گردد، دلیل عمده آن فقدان تئوری است. به­صورت مشخص، به­نظریه­های تئوری که در این زمینه ارائه شده می‌توان به عنوان یک راهکار نگاه کرد که عملی هم است. حالا این راهکار آیا در هرجامعه­ای قابل تطبیق است. باید دید این تئوری تا کجا عملی است و موانع جغرافیایی آن در چیست. وضعیت جوامع در هرزمینه­ای متفاوت است و همین تفاوت‌هاست که موفقیت و یا عدم موفقیت عملی‌شدن یک تئوری را تعیین می­کند.

     حالا این تئوری­ها برای شناخت بیشتر از آن و اینکه در چه وضعیتی از جامعه عملی است مستلزم بررسی بیشتر خواهد بود. "در چند کلمه و با استناد به هانت، آن­ها را چنین فرموله می­کنم: «۱- نظریه­ی اول، در تأیید و در ادامه­ی سیر و تحولی که هابرماس در فلسفه­ی سیاسی ایجاد می­کند، نقدی بر تئوری انتقادی نخستین یا مکتب معروف به­فرانکفورت است که هورکهایمر، در تئوری سنتی و تئوری انتقادی، بانی آن می­شود. هانت بر این نظر است که این تئوری، با وجود گسست­هایی که انجام می­دهد، اما چون همواره تحت تأثیر تقلیل­گرایی اکونومیستی31 مسلطِ زمانه خود است، هیچ گاه قادر به­تشخیص و تبیین ویژگی­های «امر اجتماعی» در ابعاد خودمختارانه­اش نسبت به­تأثیر پذیری­های مستقیم و «کارکردی»32 از تولید و مناسبات تولیدی، نمی­گردد: «من به­سهم خود فکر می­کنم که خطای تعیین‌کننده نخستین تئوری انتقادی بیش از همه در کسری جامعه شناسیک آن می­باشد...  به نظر من، این تئوری در چشم­انداز هنجارین خود، بسیار محدود و در عین حال نیز به گونه­ای غیر جامعه شناسیک بود. بزرگترین دستاورد هابرماس در زمینه تئوری انتقادی دقیقاً در همین دگرسازی است. یعنی در فرارفتن از پارادیگم تولید یا از میراث تاریخی_فلسفی­ای که ریشه­هایش را نزد مارکس می­یابیم.»»33

     این یک بحث است که هر تئوری ای قوت و ضعف خودش را دارد. اما مهمتر از آن این است که این تئوری را در کدام جامعه و با چه شرایط و وضعیتی به کار بندیم. مسلماً موفقیت یا شکست یک تئوری بستگی به­جامعه­ای دارد که قرار است در آن به­اجرا درآید. تئوری در اجرا است که واقعیت آن روشن می­شود. اینکه از چه کمیت و کیفیتی برخوردار است. در همین زمینه است که ارائه‌کننده تئوری به­عنوان کسی که وضعیت جامعه را در نظر گرفته و آن را مطرح کرده است پیش می­آید. تئوریی ارائه شده در غرب، شاید برای وضعیت همان جغرافیا در نظر گرفته شده. این شاید، می­تواند دقیق، هم باشد. اما از آنجایی که در عصر نوین هیچ قطعیتی وجود ندارد و همه چیز می­تواند نسبی باشد پس ارائه تئوری هم از این منظر قابل بررسی است. این وضعیت به­ما کمک می­کند تا هر تئوریی را با یک چنین وضعیتی به­بررسی بگیریم. به این‌گونه، موضوع جغرافیای تئوری هم تا حدودی قابل حل است. با همه این‌ها، حالا تئوری ارائه شده در غرب، در شرق هم قابل پیگیری و اجراست. زمانی اگر غرب، نگاه به تئوری شرق داشت، حالا در عصر نوین، این شرق است که پشت تئوری غرب را گرفته است. توفیری هم در این بین نمی­کند که این تئوری در چه زمینه و موضوعی است. مهم، نفس تئوری ارائه شده است. این بسیار مهم است که با کدام دید به تئوریی ارائه شده نگاه کنیم. آسیب‌شناسی یک تئوری خیلی مواردی از چیزها را در نظر می­گیرد. این موارد به صورت مشخص به چیزهایی نیز می­تواند بپردازد که مد نظر ارائه‌کننده تئوری نیز بوده است. و به این‌گونه، شرق می­تواند همزمان، با عمل به یک تئوری، آن را به نقد هم بکشد. یعنی دید کاملاً انتقادی به یک تئوری. همانگونه که تئوری­های سیاسی- اجتماعی نیکولو ماکیاولی در بیشتر زمینه­ها قابل نقد و بررسی است در عین حالی که از سوی بسیاری از دولتمردان شرقی به اجرا درمی­آید.             

 

سرآمد

بی­شک تعارض در ذات بشر چیزی نهادینه شده­ای است. اما زمانی که بشری این وضعیت را خود به­هم می­زند که بازهم چیزی غیرمعمولی است تعارض به چالش کشیده می­شود. شکست تئوری تفاهم در ادغام در برابر تئوری تفاهم در تعارض از همین‌جا ناشی شده است. این می­تواند ناشی از واقعیت بشر هم باشد. تئوری تفاهم در تعارض می­تواند همان جامعه طبقاتی غرب هم باشد. اما این جامعه با همه نگاه انتقادی به­آن، هم‌چنان پابرجا است و هرگونه تزلزلی را در خود راه نمی­دهد. این وضعیت شاید ناشی از جاذبه­های غرب برای بشر این عصر باشد که هرگونه نگاه انتقادی را هم کمرنگ ساخته است. فئودالیسم غربی که در غایت به سرمایه­داری بدل شده است بر اصل تعارض بنا شده است. این اصل تعارض است که جامعه را طبقاتی ساخته است. حالا این تنها مشکل و مسأله غرب نیست و به­کل جهان تعمیم یافته است. شرق هم حالا همین وضعیت را دارد جایی که زمانی به تئوری تفاهم در ادغام مارکس دل خوش کرده بود. غرب هم به­دور از گرایش به این تئوری نبود. اما خیلی زود خودش را جمع کرد و جاذبه­های سرمایه­داری به اندازه­ای بود که بشر غربی را از گرایش هرچه بیشتر به­تئوری امثال مارکس باز دارد.

     طرفداران پر و پا قرص این تئوری در شرق بود جایی که از تعارض شدید طبقاتی رنج می­برد. تئوری تفاهم در ادغام مارکس اگر عملی می­شد می­توانست شرق پر از تعارض را نجات دهد. اما با گذشت هرچه بیشتر زمان، این تئوری هم رنگ باخت و از مسیر اصلی­­اش منحرف شد. بشر شرقی در وضعیت توسعه نیافتگی این جغرافیا امیدش را برای رسیدن به جامعه­ای عاری از طبقاتی از دست داد. رشد و توسعه در غرب عاملی شد تا بشر این جغرافیا، تعارض طبقاتی را کمتر حس کند. به­اینگونه، روشن می­گردد که وضعیت غرب با شرق در بسیاری از چیزها متفاوت است و این، می­تواند هر تئوریی را هم شامل شود. حالا «۲- نظریه­ی دوم، نقدی بر پارادیگم ارتباطی هابرماسی است. به­عقیده­ی هانت، این پارادیگم از کمبود نظریه­ای اجتماعی بر مبنای تعارض به­سختی رنج می­برد. در نظریه­ی هابرماسی، امکان رسیدن به­ادغام (انتگراسیون) طبقاتی و نظامی مبتنی بر تفاهم در سرمایه­داری پیشرفته از طریق کنش ارتباطی… نه تنها وجود دارد بلکه در فرایند متحقق شدن است. اما نزد هانت که معتقد به­واقعیت «تفاهم در تعارض» است، چنین تصوری از تفاهم در جامعه­های سرمایه­داری، «توهمی» بیش نیست: «[آکسل هانت در پاسخ به­این پرسش که]… آیا کسری اجتماعی در اولین تئوری انتقادی توسط هابرماس برطرف شده است؟[ گفته است]: بله این کمبود به­شکلی برطرف شده است، اما به­معنایی که من آن را کاملاً موفق ازریابی نمی­کنم. … دلیل آن این است که هابرماس پارادیگم تولیدی موجود تا آن زمان در تئوری انتقادی را با پارادیگم ارتباطی جایگزین می­کند و در نهایت، به­نظر من، جای بسیار کوچکی به­پدیده تعارض در امر اجتماعی می­دهد و یا، در بیانی دیگر، برای واقعیت اساسی مبارزه و نزاع نزد انسان­های مجتمع اهمیت کوچکی قائل می­شود. در این رابطه، تلاش ویژه­ی من عبارت از تعریض و تصحیح راهی بود که توسط هابرماس گشوده شد، یعنی پیشروی به­سوی مفهومی از امر اجتماعی که همواره بر مناسبات ارتباطی استوار است، اما با چشم­اندازی که بیشتر تحت تأثیر تئوری تعارض قرار می­گیرد»34

     تئوری انتقادی یا انتقاد بر هرتئوریی از جمله این دو تئوری وارد است. شرق حالا می­تواند این دو تئوری را یکجا رد کند. شاید به­این خاطر که هیچ‌یک در این جغرافیا جواب نداده است. عامل این شکست شاید درونی باشد. و شاید هیچ ربطی به­اصل این دو تئوری نداشته باشد. اما این‌گونه هم نیست و عامل شکست را در خود این دو تئوری و یا هر تئوری ای می­توان جستجو کرد. موفقیت و شکست هر تئوری ای ریشه در خود آن هم دارد. و «۳- نظریه­ سوم را خود هانت بدین صورت بیان می­کند: «بدین ترتیب، پارادیگمی که من می­خواستم جانشین پارادیگم پیشین کنم و یا آن را چون تعمیق نمونه­ی تفاهم ارتباطی درک کنم، پارادیگم مبارزه برای به­رسمیت شناخته شدن Anerkennung35بود».»36 این به­رسمیت شناخته‌شدن می­تواند قابل تعیمم به هرچیزی باشد. و در این‌جا می­توان تئوری را شامل آن کرد. و این به رسمیت شناخته‌شدن می­تواند شامل چیزهایی هم باشد که همواره در پی آنیم. در دیگر سو، این می­تواند به­رسمیت شناخته نشدن را هم شامل شود. به­نظر می­آید مشکل در بیشتر زمینه­ها، همین به­رسمیت شناخته‌شدن است. چیزی که شرق در بیشتر موارد به­آن دچار بوده است. تئوری اجتماع و سیاست از این جمله است که در شرق از عدم به رسیمت شناخته‌شدن رنج می­برد. شاید به همین خاطر است که این­همه دچار سردرگمی­های روزمره­گی­هایش است. و به­همین خاطر هم است که در این جغرافیای فاقد رشد و توسعه، دو تئوری تفاهم در ادغام و تفاهم در تعارض، هردو وضعیت مشابهی دارند.

 

پانویس

1. آشنایی با فیلسوف معاصر آلمانی آکسل هانت Axel Honneth ترجمه شیدان وثیق، گفت و گویی پیرامون تئوری انتقادی و تئوری ارج‌شناسی.

http://nasour.net/1386.10.28/42.html

2. Politeia

3. رجوع کنید به نوشته‌های نگارنده در باره نقد «سیاست واقعاً موجود» در نشریه طرحی نو :http://www.tarhino.com/

4. رهایی: Emancipation

5. خودمحوری: Egocentrisme

6. همان. آشنایی با فیلسوف معاصر آلمانی آکسل هانت Axel Honneth

7. همان.

8. ماهیت باوری: Essentialisme

9. دموکراسی مشارکتی: Démocratie participative

10. جنبش‌گرایی: Mouventisme

11. فضای تنازعی:Espace conflictuel

12. پلورالیته: Pluralité

13. بسیارگونه: Multitude

14. دگربودگی: Altérité

15. تمایز: Différence

16. امر عمومی: Res publica

17. به رسمیت شناختن: ReconnaissanceAnerkennung

18. ساختارشکنی: Déconstruction

19. مسیر: Piste

20. پیشامد احتمالی: Contigence

21. لحظه  مناسب: Kairos

22. شرط‌بندی: Pari

23. بغرنجی: Complexité

24. همان، آشنایی با فیلسوف معاصر آلمانی آکسل هانت Axel Honneth.

25. همان.

26. همان.

27. همان.

28. http://ketabnak.com/comment.php?dlid=27748

29.http://www.aftabir.com/articles/view/social/communications/c4c1224672593_scuttebutt_p1.php/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B9%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%DB%8C

30. همان، آشنایی با فیلسوف معاصر آلمانی آکسل هانت Axel Honneth.

31. تقلیل‌گرایی اکونومیستی: Reductionisme economiste

32. کارکردی: Fonctionnaliste

33. همان، آشنایی با فیلسوف معاصر آلمانی آکسل هانتAxel Honneth.

34. همان.

35. Anerkennung و معادل­های انگلیسی Recognizing و فرانسوی Reconnaissance آن، در واژه­های مختلفی به فارسی ترجمه شده­اند:

- برشناختن: ادیب سلطانی در سنجش خرد ناب و جستارهای فلسفی؛

- برشناخت، ارج‌شناسی: ش. والامنش در واژه نامه­ کوچک فلسفه و منطق آلمانی_فارسی؛

- شناسایی، بازشناخت، بازشناسی، به رسمیت شناختن: داریوش آشوری در واژه نامه­ی انگلیسی – فارسی برای علوم انسانی؛

- به رسمیت شناختن، قبول کردن، پذیرفتن و تأیید‌کردن، تقدیر‌کردن، ارج نهادن، تعریف و تمجید‌کردن، ستودن: حسین پنبه­چی در فرهنگ آلمانی فارسی؛

- بازشناختن: فولادوند در جامعه؛

- تصدیق: ابراهیم­زاده در اقتصاد.

- به جا آوردن، تشخیص دادن، مورد تأیید قراردادن، قبول‌داشتن، دریافتن، قدردانی‌کردن، ارج نهادن، گرامی داشتن: علی­محمد حق­شناس، حسین سامعی و نرگس انتخابی در فرهنگ معاصر هزاره انگلیسی_فارسی.

- قبول، قبول‌کردن، قبول داشتن، باز‌شناختن،: ترجمه­ اثر آندره لالاند – مترجم: غلامرضا وثیق.

اما هیچ‌یک از معادل­های نامبرده در بالا و حتا معادل­های فرانسوی و انگلیسی حق مطلب را به راستی ادا نمی­کنند. با این همه، من در ترجمه این متن به فارسی از اصطلاحاتی چون ارج‌شناسی، به رسمیت‌شناختن (که از همه بیشتر با مفهوم Anerkennung هگلی نزدیک است) و بازشناسی استفاده کرده­ام.

36. همان، آشنایی با فیلسوف معاصر آلمانی آکسل هانتAxel Honneth.


بازنشر این مطلب