هسته و هستي عدالت

قاسم سام قاموس

 

درآمد

رسیدن به این فرهنگ که هرگونه خطای خود را از یاد نبریم مستلزم نوعی فرهنگسازی هم است. این فرهنگ برای ایجاد و نهادینهشدن به زمینه­هایی نیاز دارد که به اصل نگاه بشر به خود و جامعه برمی­گردد. جامعه باید به مرحله­ای از رشد فکری رسیده باشد که این همه را بازتاب دهد. وجدان جمعی جامعه زمانی که به آگاهی لازم رسیده است و در برابر هرعملی واکنش نشان می­دهد به سوی خیر همگانی در حرکت است. این چیزی است که ثبات و امنیت بدان نیاز دارد. اصولاً جامعه برای رسیدن به ثبات و امنیت، به چیزی نیاز دارد که به این مهم کمک کند تا صورتی واقعی بخود بگیرد. آنچه در این بین مهم است و می‏تواند به تثبیت استقرار این وضعیت کمک کند داشتن اندیشه در این زمینه است. این چیزی است که حالا جوامع پس از جنگ و خشونت و تجاوز بیش از هرزمان دیگری به اهمیت آن پی­برده­اند. این اهمیت، ناشی از فقدان اندیشه­ای است که عامل بحران در این­گونه جوامع بوده است. برای بازدارندگی این وضعیت و این که جامعه به سوی جنگ و خشونت و تجاوز سوق داده نشود به راهکارهایی نیاز است که مانع این عمل شود. به این­گونه می­توان گفت که جامعه برای پرهیز از هرگونه بحرانی، به عامل بازدارنده قوی نیاز دارد.

چه بهتر که وجدانی بالاتر از وجدان ما وجود داشته باشد برای زمانی که این وجدان دچار فراموشی میشود برای یادآوری خطایی که مرتکب شده­ایم. عدالت برای همین در نظر گرفته شده است تا به وضعیت چیزی را که فکر می­شود نقض شده است، رسیده­گی کند. در وضعیتی که ثبات و امنیت جامعه به مخاطره افتاده است بیش از هر زمان دیگری خطر بی­عدالتی وجود دارد. جنگ و خشونت و تجاوز، در همان گام نخست، عدالت را نشانه می­رود. هستی عدالت در واقع، به ثبات و امنیت بستگی دارد. به اين­گونه، هسته عدالت پي­ريزي مي­گردد. مادامی زمينه و انديشه براي پي­ريزي هسته عدالت نيست، عدالت از هستي ساقط است. و این دو، ثبات و امنيت هم نیست، عدالتی هم وجود نخواهد داشت. به همین خاطر برای وضعیت پس از جنگ و خشونت و تجاوز، نسخه عدالت انتقالی تجویز شده است که کار آن رسیدگی به عوامل این وضعیت است. وجدان جمعی جامعه اگر به این مرحله­ای از رشد رسیده باشد که در برابر هر بی­عدالتی واکنش نشان دهد عدالت، تضمین شده است. اما این وضعیت زمانی بهم می­خورد که وجدان جمعی جامعه به موجودی خنثا تبدیل می­شود و در برابر هرگونه بی­عدالتی واکنش نشان نمی­دهد.

 

رسیدگی به برقراری عدالت

آن­چه جامعه را به واکنش در برابر بی­عدالتی وامی­دارد، همان نگرشی است که در پس آن عقل قرار دارد. «بدیهى است این نگرش، که آن را نگرش عقلانى مى‌نامم، مستلزم پذیرفتن قدرى فروتنى عقلى است و شاید تنها از عهده‌ى کسانى بر‌آید که بدانند گاهى اوقات حق با آنان نیست و به حسب عادت خطاهاى خود را از یاد نمى‌برند.»1

     آنچه مهم است نهادینه شدن وضعیتی است که جامعه را به سوی ثبات و امنیت سوق می­دهد. رسیدن به این موقعیت شاید به سادگی محقق نشود و مستلزم کار پیگیر در این زمینه داشته باشد. اما مسلما بازدهی آن چیزی است که در غایت، به برقراری عدالت کمک می­کند. عدالت، این قربانی جنگ و خشونت و تجاوز، برای برقراری دوباره، به وجدان جمعی جامعه نیاز دارد. مادامی که جامعه فاقد وجدان جمعی است، در پس از جنگ و خشونت و تجاوز هم عدالتی در کار نخواهد بود. مواردی را می­توان در این زمینه فهرست کرد که از این وضعیت رنج برده­اند. افغانستان پس از جنگ و خشونت و تجاوز، یکی از برجسته­ترین این موارد است. بیش از سه دهه جنگ و خشونت و تجاوز، این جامعه را تقریبا در همه زمینه­ها فلج کرده است. در این بین، وجدان جمعی آن نیز به گونه­­ای فلج شده است. کار عدالت انتقالی هم به همین خاطر به جایی نرسید و در همان آغاز راه، از حرکت باز ماند. این وضعیت، ناشی از فقدان نگرش عقلانی هم است که دیریست از این جامعه رخت بربسته است. «نگرش عقلانى، مبتنى بر این معرفت است که ما دانا به همه‌ى امور نیستیم و بخش بیشتر دانستنى‌هاى خود را مدیون دیگرانیم. این نگرش دو قاعده‌ى داورى حقوقى را حتى­المقدور به عرصه‌ى داورى عمومى نیز مى‌کشاند: نخست این که باید همواره به طرفین دعوا گوش فرا داد و قاعده دوم این است که هر کس در ماجرا ذی نفع باشد داور خوبى نخواهد بود.»2

     کار رسیدگی به برقراری عدالت، چیزی که می­تواند تضمینی برای ثبات و امنیت جامعه در پس از جنگ و خشونت و تجاوز باشد، این موضوعی است که می­بایست در راس همه فهرست­های کاری این گونه جوامع قرار بگیرد. مادامی که اهمیت این کار در جوامع پس از جنگ و خشونت و تجاوز در نظر گرفته نشود جامعه با گذشت هر روز یک گام به سوی بحران دیگری پیش خواهد رفت. این­گونه است که همه دستاوردها یکبار دیگر با خطر نابودی روبه­رو شده و جامعه به سوی بی­ثباتی و ناامنی پیش خواهد رفت. افغانستان پس از جنگ و خشونت و تجاوز، با یک چنین وضعیتی روبه­رو شده است. حالا وضعیت در این کشور به گونه­ای است که همه چیز یکبار دیگر درحال از دست رفتن است. در این بین حتا دستاوردهای جامعه جهانی هم با یک چنین سرنوشی روبه­رو است. دیری نخواهد گذشت که عامل این همه ناکامی، نه جامعه جهانی که وجدان جمعی جامعه معرفی خواهد شد. این وجدان اگر با این همه تغییرات و تحولات بیدار می­شد حالا وضعیت به گونه­ای دیگری بود. این وجدان اگر برای برقراری عدالت بیدار می­شد و به صدا درمی­آمد حالا این همه بی­اعتمادی وجود نمی­داشت.  

 

تئوری پرهیز از خشونت

     جهان به سوی خشونت کانالیزه شده­ای در حرکت است. هر چه زمان می­گذرد خشونت به شکل مدرن آن ظهور می­کند. این چیزی است که ما را ناخودآگاه به آن سو سوق می­دهد. جهان عصر نوین آن­گونه­ که انتظار می­رفت و انتظار می­رود پایانی برای خشونت نبوده است. فقدان این اندیشه از جایی ناشی شده است که خلاء ای بوجود آمده است. این خلأ، شکاف­ها را در این زمینه برجسته کرده است. خشونت در پیش گرفته شده در جهان عصر نوین چه چیزی را می­خواهد ثابت کند؟ پایان این خشونت در کجا قرار دارد؟ این پایان چیزی مجهولی است. شاید هیچ زمانی عملی نگردد. بشر عصر نوین بخوبی می­داند که این همه خشونت بکار گرفته شده چیزی را که می­خواهد ثابت کند این است که با این خشونت در پیش گرفته شده بسازد و دم برنیارود، چرا که این ارمغان عصر نوین است. همان­گونه که بشر ماقبل عصر نوین هم به نوعی دیگری با خشونت کنار آمده بود. حالا این بشر عصر نوین است که یک­بار دیگر، خشونت بر او مستولی شده است بدون این­که خود نقشی در آن داشته باشد. منفعت همگانی جهان عصر نوین و در این بین، قدرت­های بزرگ در راه­اندازی خشونت کانالیره شده­ای است که این عصر را به سر منزل مقصود برساند. دراین بین بشر این عصر چه سهمی و جایگاهی در این بین دارد برای هیچ کسی اهمیت ندارد. این قدرت­های بزرگ هستند که نقش بازی می­کنند و سهمی ویژه در کنترل جهان عصر نوین دارند.   

تئوری پرهیز از خشونت با همه تبلیغاتی که روی آن شده است کاهشی در خشونتِ در پیش گرفته شده نداشته است. حالا همه چیز به گونه­ای پیش می­رود که به نظر می­آِید گریزی از وضعیت موجود نیست. روشن است که این وضعیت تحمیلی بشر این عصر را به گونه­ای درگیر روزمره­گی ساخته است. مبارزه با تروریسم به شکل بارزی دچار روزمره­گی شده است. بشر این عصر کم­کم باورش می­شود که تروریسم پدیده­ای است که قرار است در عصر نوین او را همراهی کند و بخشی از کابوس­های او باشد. این چیزی است که حالا به عینه این وضعیت را مشاهده می­کنیم. دل خوشی بشر این عصر به این است که روزی بدون خبر و گزارش حادثه­ای تروریستی و یا در رابطه با تروریسم از خواب برخیزد. حالا این موضوع به یکی از شعارهای تبلیغاتی انتخاباتی کشورهای بزرگ هم تبدیل شده است. این موضوع نقشی بارزی در موفقیت و شکست یکی از طرف­های درگیر در انتخابات در این کشورها دارد. باراک اوباما در جریان مبارزات انتخاتابی­اش از کشته شدن اسامه بن لادن به عنوان یکی از دستاوردهایش در دوره ریاست جمهوری نام برد. به نظر می­آید این موضوع در موفقیت او در دور دوم ریاست جمهوری امریکا نقش داشته است. این شاید به این خاطر است که برای بشر این جامعه مهم است که تروریسم شکست بخورد و یا حداقل تضعیف شود.

 

وضعيت مبارزه با خشونت

حالا همه چیز به این خلاصه شده است که چگونه می­توان از خشونت رهایی یافت. خشونت در پیش گرفته شده در عصر نوین ریشه در سده­های گذشته دارد. این چیزی است که کار مبارزه با تروریسم را هم با مشکل روبه­رو ساخته است. مهم این است که خشونت را چگونه می­توان مهار کرد و یا به شکل واقعی آن ریشه کن کرد؟ «بر این باورم که تنها زمانى مى‌توانیم از خشونت دورى گزینیم که در عرصه‌ى اجتماع نیز به نگرش عقلانى پاى بند باشیم. هر نگرش دیگرى به راحتى به کاربرد خشونت منتهى خواهد شد، حتى آن تلاش ما که بخواهد دیگران را به نرمى، اما یک­جانبه متقاعد کند و آنان را به کمک دلایل و شواهد صاحب آن بصیرتى سازد که خود بدان مى‌بالیم و از درستى آن مطمئنیم. همه مى‌دانیم که چه جنگ­هاى مقدسى به خاطر دینِ «عشق و نیکى» براه افتاد و چه انسان­هایى در آتش سوختند، با این نیت خیر، که روح شان از آتشِ جاویدِ دوزخ رهایى یابد. تنها هنگامى که از نگرش اقتدارطلبانه در میدان عقاید دست برداریم، تنها زمانى که به نگرش تقابل گفت و شنود و داد و ستد فکرى گردن نهیم، تنها هنگامى که آماده باشیم تا از دیگران بیاموزیم، آنگاه امیدوار توانیم بود که بر کاربرد خشونتِ ملهم از زهد و تقوا و انجام وظیفه پیروز خواهیم شد.»3

     مادامی که کار مبارزه با تروریسم به عنوان یک وظیفه درآید می­توان شاهد موفقیت در این  زمینه بود. هرگونه موفقیتی در این زمینه بستگی به این دارد که تا چه اندازه صداقت و تعهدی در این زمینه وجود دارد. این کار به این هم بستگی دارد که هزینه­ای که برای مبارزه با مهار خشونت در نظر گرفته شده است تا چه اندازه پاسخگوی این ضرورت است. حالا در وضعیتی که مبارزه با مهار خشونت با گذشت هر روز به سوی نامعلومی در حرکت است غایتِ این مبارزه به کجا خواهد انجامید؟ این چیزی است که در جهان عصر نوین می­توان به عنوان یک راهکار به آن نگاه کرد. مادامی که راهکارهای موجود در این زمینه ره بجایی نمی­برد جستجوی راهکارهای جدید الزامی است. این الزام از چیزی ناشی شده است که می­توان در مسیر مبارزه با تروریسم از آن سود برد. وضعیت جهان عصر نوین درحال حاضر به گونه­ای است که هیچ ثبات و امنیتی برای آن متصور نیست. عامل این بی­ثباتی و ناامنی به نگاه قدرت­های بزرگ به پدیده تروریسم برمی­گردد. به همین خاطر است که با همه هزینه و زمانی که صرف مبارزه با تروریسم می­شود این مبارزه وضعیت نامعلومی دارد. چیزی که این وضعیت را بوجود آورده است استفاده ابزاری از پدیده تروریسم است که برای مقاصد خاصی در پیش گرفته شده است. این برمی­گردد به وضعیت آن بخش­هایی از جهان عصر نوین که به صورت مستقیم درگیر مبارزه با تروریسم است.             

 

توافقِ دور از دسترس

دو طرف دعوا در هر زمینه­ای مادامی که با منطق کنار می­آیند مسأله حل است. قضیه اما زمانی به سوی عدم سازگاری و عدم سازش پیش می­رود که منطقی بین طرفین در کار نیست. عقل، می­تواند در این بین حکم کند. اما اگر هرگونه نگرش عقلی در این بین وجود نداشته باشد هر گونه توافقی دور از دسترس خواهد بود. حکم به این امر که سازشی می­بایست بین طرفین دعوا به دست آید منقطی نیست. چرا که این خود نوعی انتظار دیکتاتور مأبانه­ای است که می­تواند اعمال گردد. در بهترین حالت موجود، رسیدن زود و ایده­آل به هرگونه توافقی بین طرفین دعوا، کاری است تقریبا دور انتظار و چیزی غیر محال. در جهان عصر نوین، مادامی که جنگ و خشونت و تجاوز، ذهن بشر این عصر را ناآرام می­کند، رسیدن به صلح و پایانی برای جنگ و خشونت و تجاوز، تقریبا دور از دسترس باقی خواهد ماند. این شاید به این خاطر است که جای نگرش عقلانی در این بین خالی است. «بنابراین نگرش عقلانى داراى حد و مرزهایى است. این نکته در مورد مدارا نیز صادق است. نباید بى­قید و شرط این اصل را راهنماى خود قرار داد که با آنانى که اهل مدارا نیستند مدارا کنیم، زیرا در این صورت نه تنها خود که حتى مدارا را نیز از میان خواهیم برد. (همة این اشارات به آن عبارت بالا بازمى­گردد که نگرش عقلانى را نگرشى مى‌داند که باید بر تقابل گفت و شنود و تبادل افکار استوار باشد).»4

     کاربرد اصطلاح عقل در زمانی که همه چه در هاله­ای از ابهام قرار دارد و جهان این عصر را به براندازی فرا می­خواند، منطقی به نظر نمی­آید. در این بین رسیدن به تفاهم و سازش بین طرف­های درگیر چیزی است که نمی­توان با دیده مثبت به آن نگریست. زمانی که چیزی عوض شدنی نیست و جهان عصر نوین با تمام قدرت به این سو روان است بحث از یک تغییر و سازش و یا رسیدن به تفاهم و کنار گذاشتن خصومت­های گذشته چه معنی دارد؟ این چیزی است که جهان نوین را با همه توسعه  و رشد به سویی می­برد که آینده روشنی برای آن متصور نیست. اگر قرار باشد صلحی در این عصر بوجود آید مسلما از جبهه تروریسم چنین انتظاری را نباید داشت. این جبهه با همه قدرت در برابر صلح جهانی ایستاده است و هر لحظه تهدیدی برای آن به شمار می­آید. به این­گونه اگر قرار باشد صلحی در میان باشد جهان عصر نوین با همه توان و امکانات در برابر موجودیت تروریسم بایستد. این چیزی است که تا حالا وجود نداشته است. شاید به این خاطر که قدرت­های بزرگ در جبهه ضد تروریسم به این اجماع نرسیده­اند که منفعت همگانی جهان عصر نوین در ایستادگی یک­پارچه در برابر تروریسم است.

 

موانع بحث عقلاني

     اصولا هرگونه توافقی دو طرف درگیر زمانی به نتیجه می­رسد که چیزی به نام نقطه مشترک بین­شان وجود داشته باشد. در این صورت می­توان به نتیجه هرگونه بحثی بین دو طرف درگیر خوش­بین بود. اما زمانی که نقطه مشترکی بین این دو وجود نداشته باشد چگونه می­توان به رسیدن به یک راه­حل منطقی و قابل قبول امیدوار بود؟ حالا وضعیت در جهان عصر نوین به گونه­ای است که رسیدن به هرگونه راه­حلی را ناممکن ساخته است. در این بین این عقل و نگرش عقلانی است که رسیدن به یک  راه­حل منطقی را هموار می­سازد. بی­شک به همین خاطر است که برای رسیدن به هرگونه راه­حلی در زمینه­های که یک بحران، جامعه را تهدید می­کند نیاز به رویکرد عقلانی است. موفقیت و شکست هرگونه توافقی در این بین به این هم بستگی دارد که چگونه روی­کردی را در این زمینه در پیش می­گیریم. از سویی هم «در راه گسترش سریع نگرش عقلانى دشوارى‌هاى بسیار وجود دارد. یکى از مشکلات اساسى این است که براى به راه­انداختن بحث عقلانى به دو طرف نیاز است [که نگرش عقلانى را رعایت کنند]. هر دو طرف باید آماده باشند از یکدیگر بیاموزند. با کسى که ترجیح مى‌دهد شما را به گلوله ببندد، تا آن که در بحث با شما مجاب شود، نمى‌توان بحثى عقلانى راه انداخت.»5

    جهان عصر نوین با وضعیت موجوی که در آن حاکم است بیشتر شبیه وضعیتی است که همه چیز در حال شکل­گیری مجدد است. طرف­های قدرتمند در این بین به چیزی کمتر از سهم بیشتر از آن­چه حق شان است راضی نیستند. این وضعیت سبب شده است تا قدرت­های جدیدی در حال ظهور باشند و سهم‌شان را از این عصر مطالبه کنند. تروریسم با یک چنین استدلالی خودش را حفظ کرده است تا سهم خودش را از این عصر بخواهد. این خواستن، حالا تهدیدی برای جهان عصر نوین هم به شمار می­آید. به همین خاطر هم است که هر از چندگاهی شاهد یک عمل تروریستی در بخش­هایی از این جهان هستیم تا تأکیدی مجددی باشد به موجودیت تروریسم. گاه طرف دیگر این درگیری یعنی جبهة ضد تروریسم، عمل تروریستی را انجام می­دهد تا واکنشی باشد در برابر تروریسم. به همین خاطر هم است گاه موضوع خلط می­گردد زمانی که در انجام یک عمل تروریستی شک و شبهه­هایی وجود دارد. این زمانی است که عامل تروریسم، عمل تروریستی را به عهده نمی­گیرد. این انکار از چه چیزی و از چه وضعیتی ناشی شده است؟ شاید به این خاطر که از واکنش جامعه و جهان به امان باشند و یا براستی عامل این عمل تروریستی نیستند؟ این چیزی است که جهان عصر نوین را در مواردی از هرگونه واکنشی در برابر یک عمل تروریستی هر‌اندازه مهیب و تباه‌کننده و فاجعه‌بار هم باشد باز می­دارد.      

 

بحث بر سر جنگ و صلح

     تفاوت پدیده­ها در چیست؟ هر‌تفاوتی دقیقاً از جایی ناشی شده است که واقعیتی پشت آن وجود داشته باشد. این­جا چیزی که نیست عمق هرگونه تفاوتی است. شاید این­گونه عنوان شود که تفاوت، چیزی حتمی است. حالا هرچیزی که در این زمینه برای تفاوت­گذاری در نظر می­گیریم می­تواند یک چنین سرنوشتی داشته باشد. این چیزی است که حالا به عینه می­توان آن را دید. در این­بین وقتی بحث بر سر جنگ و صلح به میان می­آید ناخودآگاه پای حمله و دفاع به میان کشیده می­شود. جنگ، اصولاً پای حمله و دفاع را به میان می­کشد. ضرورت دفاع از حمله الزامی است اما هرگونه دفاع می­بایست مستقلانه صورت بگیرد. مادامی که دفاع در برابر یک حمله اصل استقلال را نادیده می­گیرد در غایت، فرجام بدتر از حمله خواهد داشت. مورد افغانستان فرایند حمله اتحاد جماهیر شوروی غایتِ یک دفاع این چنینی بوده است. دفاع در برابر این حمله به همان‌اندازه خود حمله، مهیب و تخریب‌کننده بوده است. در این دفاع همه کشورهای ضد کمونیستی سهم گرفتند و این سبب شد تا این دفاع به بیراهه برود. تاوانی که این دفاع در غایت پرداخت، بحران نهادینه شده­ای است که پایانی برای آن متصور نیست. مسلماً این یک پیروزی نبوده است. حتا اگر این­گونه فکر شود.

     بررسی وضعیت این سه‌ـ‌چهار‌دهه افغانستان به‌خوبی نشان می­دهد که حمله و دفاع در این کشور، سرنوشت یکسانی داشته است. این یکسانی به وضعیت این کشور برمی­گردد. چیزی که کمتر به آن توجه شده است همین موضوع بوده است. مادامی که اندیشة ملی پشت دفاع وجود نداشته باشد محکوم به افتادن به دام عوامل ضد ملی خواهد بود. این چیزی است که افغانستان فرایند دفاع، آن را تجربه کرده است. به این­گونه شاید بتوان گفت تفاوتی بین حمله و دفاع وجود نخواهد داشت. دفاع حق کسانی است که مورد حمله واقع شده است. اما این دفاع می­بایست برخوردار از موازین شناخته‌شده­ای باشد که یک دفاع بدان نیاز دارد. این چیزی است که در مورد افغانستان فرایند دفاع غایب بوده است. این غیبت به این دلیل بوده است که کار دفاع به مردم واگذار شد و سیاست دفاع در کنترل دولت­های ذی­نفوذ قرار گرفت. این چیزی بوده است که حالا پس از سه چهار دهه ضعف آن بخوبی آشکار شده است. در این­بین به چیزی که دامن زده می­شد و بزرگ­نمایی می­شد، حق دفاع در برابر حمله بود. اما حالا بخوبی روشن شده است که این­ها همه بخاطر استفاده ابزاری از دفاع بوده است. «نتیجة مهمى که مى‌توان گرفت این است که نباید اجازه داد تفاوت میان حمله و دفاع محو شود، بلکه بر عکس باید بر این تفاوت تأکید کنیم و از نهادهاى اجتماعى (خواه ملى و خواه بین­المللى)، که وظیفه‌شان تفاوت نهادنِ دقیق میان تجاوز و مقاومت در برابر تجاوز است، پشتیبانى کنیم.»6

 

آفتِ وابستگي­هاي دفاع

این همه گفتن از عقلگرایی مادامی که واقعیت این امر مسلم نشده است چگونه می­توان به عنوان یک اصل در نظر گرفت؟ هرگونه عقلگرایی در این است که کار دفاع، چگونه پیش می­رود. مادامی که در فرایند دفاع، کار دفاع به بیراهه کشیده می­شود، این دفاع محکوم به شکست است حتا اگر با ظاهر موفقیت همراه باشد. جنگ دوامدار در وضعیت افغانستان این سه‌ـ‌چهاردهة گذشته نشان‌دهندة این واقعیت است که همه دفاع­ها شکست خورده است. وقتی پشت یک دفاع، دولت یا دولت­هایی قرار دارند که پشت هر حمله­ای قرار دارند، تفاوت حمله و دفاع در چه خواهد بود؟ دفاع زمانی می­تواند یک ارزش باشد که ضدیت با منفعت همگانی در آن وجود نداشته باشد. این چیزی است که می­تواند آن را با حمله متفاوت سازد. اما تجهیز برای دفاع از سوی قدرت­های بزرگ و کوچک همانند همان حمله­ای است که بازهم از سوی همین قدرت­ها صورت می‌گیرد. این چیزی است که عقلگرایی را هم به‌نوعی زیر سوال می­برد. «امیدوارم به قدر کافى روشن کرده باشم که منظورم از این که خود را عقلگرا مى‌نامم چیست؟ عقگرایى من جزمى نیست. به صراحت می­پذیرم که نمى‌توانم عقلگرایى را به طریق عقلى اثبات کنم. بى­پرده اعتراف مى‌کنم که عقلگرایى را از آن رو برگزیده­ام که از خشونت بیزارم و خود را نمى‌فریبم که این بیزارى پایه­اى عقلانى دارد. به سخن دیگر عقلگرایى من خود بنیاد (autonom) نیست، بلکه بر ایمانِ غیرعقلى به نگرش عقلى استوار است.7»8

     قدرت­های بزرگ زمانی که پشت دفاع از یک کشور را می­گیرند به کمتر از غارت سرمایة ملی آن قانع نیستند. به این­گونه آنچه مهم است این است که برای دفاع، به قدرت­های بزرگ وابسته نشد. چرا که هرگونه وابستگی برای دفاع به قدرت­های بزرگ و کوچک، ارزش دفاع را از بین می­برد. ارزش دفاع در این است که کاملاً مستقلانه باشد. هرگونه وابستگی در کارِ دفاع، این حرکت را به سوی یک بحران داخلی دیگر پیش خواهد برد. این درست همان چیزی است که بحرانی به نام حمله آن را به وجود آورده است. ادامه بحران در کشورهای فرایند دفاع از یک چنین وضعیت و سیاستی ناشی شده است. این وضعیتی است که نمی­توان به سادگی از کنار آن گذشت. شاید به این خاطر که در این وضعیت آنچه نادیده گرفته شده است، اصل استقلال کشور بوده است که دفاع برای آن در پیش گرفته شده است.

     این تأکید برای این است که هرگونه وابستگی به نیروی خارج در امر دفاع، اصل استقلالیت دفاع را از بین می­برد. این به این معنی است که با رویکرد به وابستگی به کار دفاع، یکبار دیگر، کشور را به سوی جنگ و خشونت و تجاوز دیگری پیش نبریم. وقتی قرار است در برابر حمله­ای بایستیم به این معنی نیست که برای دفاع، بهایی بپردازیم که پرداخت آن ناممکن خواهد شد. آنچه در دفاع در برابر لشکرکشی شوروی سابق به افغانستان صورت و در پیش گرفته شد، از چنین وضعیتی برخوردار بوده است. وابستگی به جهان برای دفاع. این چیزی بود که افغانستان پایان قرن بیست در پیش گرفت و تجربه ناموفقی داشت. به همین خاطر است که حالا با گذشت بیش از سه‌ـ‌چهار‌دهه، نتوانسته است خودش را جمع کند. فقدان اندیشة ملی چیزی بود که در دوره­ای از تاریخ این کشور در عصر نوین آفتی شد تا در راه دفاع، همه چیز از دست برود. به دست آورن این همه، حالا به این ساده­گی­ها ممکن نیست. به همین خاطر است که هم­چنان چیزی به نام اندیشة ملی برای پاسداری ارزش­های ملی شکل نگرفته است.    

 

باور به برابري و آزادي

     ایمان داشتن به هر‌چیزی می­بایست واقعی و به دور از هرگونه ابهامی باشد. این نوعِ نگاه کمک می­کند تا چیزی را که به آن ایمان داریم به شکل واقعی آن بشناسیم. و در نظر گرفتن این مهم برای رسیدن به هر مطلوبی یک ضرورت است. این ضرورت، ناشی از این است که پیرامون چیزی را هم  بشناسیم که در مورد آن بحث می­کنیم. در این­بین، وقتی موجودی به نام انسان مطرح است، بحث به شکل جدی­تر آن مطرح خواهد بود. این جدیت به جایگاه و وضعیت بشر برمی­گردد. بشر همواره خواهان آزادی و برابری است. اما این دو، چگونه قابل وصول­اند. برابری و آزادی مادامی که به شکل واقعی آن مورد بازخواست قرار گیرد، دست یافتنی خواهد بود. به این­گونه موضوع حقوق برابر به میان می­آید که تقریبا دور از دسترس به نظر می­رسد. شاید به این خاطر که دولت­ها کمتر بدان توجه دارند. این عدم توجه چیزی است که کار را در این زمینه با مشکل جدی روبه­رو ساخته است. «چاره­اى براى خروج از این مشکل نمی‌یینم. شاید بتوان گفت که ایمان غیرعقلانى به حقوق برابر و متقابل که بتوان دیگران را قانع کرد و قانع شد، ایمان به خرد انسان است‏؛ یا ساده‌تر گفته باشم، من به انسان ایمان دارم.»9

     شکی نیست وقتی از انسان بحث می­شود عقلانی و غیر عقلانی بودن مسأله هم به میان می­آید. این دو رویکرد، چیزی است که در هر‌وضعیتی مطرح بحث خواهد بود. شاید به این خاطر که انسان با همین عقلگرایی و غیرعقلگرایی هویت می­یابد. شناخت انسان در‌واقع از این­جا آغاز می­شود که این موجود، تا چه اندازه قابل اعتماد است. «وقتى مى‌گویم به انسان ایمان دارم، منظورم انسان بدان سان که هست مى‌باشد و البته مى‌دانم که انسان موجودى کاملاً عقلانى نیست. گمان نمى‌کنم که پرسشى از این دست که انسان بیشتر تابع عقل است تا عواطف (یا برعکس) چندان معنایى داشته باشد؛ بهتر است که اصولاً چنین پرسش‌هایى را طرح نکنیم، زیرا ارزیابى و سنجش این قبیل امور ناممکن است. تمایل من بیشتر این است که علیه تأکید بیش از حد بر جنبة عقل­ستیزى انسان و جامعه (که ناشى از عامیانه کردن روانکاوى است) اعتراض کنم. نه‌تنها از قدرت عواطف در زندگى انسان آگاهم، بلکه به ارزش آن نیز واقفم. هرگز خواستار آن نیستم که دستیابى به نگرش عقلانى را باید هدف برتر خود قرار داد. تنها می­خواهم بگویم که نگرش عقلانى را هرگز نباید به فراموشى سپرد حتى در روابطى همچون عشق که مملو از شور و شوق فراوان است.10»11

 

سرآمد

     انتظار برای ایده­آل­های بشر را پایانی نیست. این البته ناشی از چیزی است که به فقدان اعتدال انجامیده است. مادامی که اعتدالی وجود نداشته باشد همه چه برای نیل به اعتدال خواهد بود. این وضعیت سبب شده است تا به عقلگرایی هم توجه صورت گیرد. از همین­رو است که برای رسیدن به وضعیت مطلوب، به چیزی متوسل شویم که این همه را ممکن ­بسازد. اما آیا این شدنی است؟ درک این موضوع که برای نیل به وضعیت مطلوب زمینه­های آن می­بایست ایجاد شده باشد می­تواند به عنوان یک اصل مطرح باشد. این چیزی است که ما را برای یک چنین زمینه سازی­هایی آماده می­سازد. به شرط این­که این آمادگی­ها را از قبل در خود به وجود آورده باشیم. این درست همان چیزی است ما را به سوی اعتدال­گرایی هم سوق می­دهد. از سویی هم این رویکرد به خودباوری کمک می­کند تا بهتر به بررسی وضعیت خودمان بپردازیم. غایت این مسأله، همان ایمان داشتن به چیزی است که می­خواهیم به آن بپردازیم. 

اما زمانی که این اصل، اگر به عنوان یک اصل در نظر بگیریم نادیده گرفته می­شود، کلیت چیزی به نام عقلانی بودن، بی­مفهوم خواهد شد. باید توجه داشت که آنچه کار بشر در مورد عقلگرایی را به سرانجامی می‌رساند در نظر گرفتن اصالت آن است. بازهم اگر اصالتی در این بین وجود داشته باشد. حالا این اصالت هر اندازه رعایت گردد، به همان میزان، کار عقلگرایی موفق خواهد بود. قضیه اما زمانی به سوی بحران و شکست پیش می­رود که این موارد در مورد عقلگرایی لحاظ نگردد. این زمانی است که بشر به این باور برسد که عقلگرایی و عدم عقلگرایی چیزی را تغییر نخواهد داد و تنها دو گونه­ای از رفتار اجتماعی است و بس. به این­گونه موفقیتی در این زمینه وجود نخواهد داشت. این یعنی صورت مسأله بدون این­که به اصل قضیه پرداخته شود. در این صورت، با چه نوع جامعه­ای روبه­رو خواهیم بود؟ یک جامعه عقلگرا در برابر یک جامعه غیرعقلگرا. واقعیت این است که با همه رفتارهای ضدونقیض بشر در مورد چیزی به نام عقلگرایی، این مسأله به‌خوبی روشن شده است که عقلگرایی نوعی بیمه­ای است در برابر هبوط جامعه که برایند فقدان عقلگرایی است. بی­شک، صعود و هبوط جامعه در برخورداری و عدم برخورداری از عقلگرایی است. این چیزی است که نمی­توان روی آن شرط بندی کرد. پس، جامعه­ای عقلگرا، جامعه­ای است برابر با ایده­آل­های بشر.

 

پانویس

١. اتویبا و خشونت، کارل ریموند پوپر، ترجمه: عزت­اله فولادوند. http://nasour.net/1387.07.08/312.html

Utopie und Gewalt= مدینه‌ى فاضله و قهر، سخنرانى پوپر در انستیتوى هنرهاى بروکسل، در ژوئن ١٩۴٧، نخستین بار در The Hibbert Journal ، جلد ۴۶ بسال‏ ١٩۴٨، منتشر شد و سپس در کتاب «حدسها و ابطالها» (که با همین نام توسط زنده‌یاد احمد آرام به فارسی ترجمه شده است،) به طبع رسید. این مقاله توسط F. Spreer به آلمانى ترجمه شد و پوپر پس از تصحیح، ترجمه را مورد تأیید قرار داد. ترجمة فارسى سخنرانى پوپر، از متن آلمانى، نخست در مجلة کیان، شمارة ۴۵، به چاپ رسیده است.

2. همان.

3. همان.

4. همان.

5. همان.

6. همان.

7. زیرا هر‌دلیلى که بر عقلانى‌بودن عقلگرایى آورده شود خود محتاج دلیل یا دلایل عقلىِ دیگرى است و در این کار از تسلسل نافرجام گریزى نیست. پس باید این رشته دلایل مسلسل را در جایى گسست و دست از عقگرایى کشید، یا به آن ایمان غیرعقلى آورد- مترجم

8. همان، اتوپیا و خشونت، کارل ریموند پوپر.

9. همان.

10. یاسپرسِ اکزیستانسیالیست مى‌نویسد: «از این روست که عشق بى رحم و خویشتن خواه است و تنها آن هنگام که چنین است، عاشقان راستین به آن ایمان مى‌آورند.»‌ تا آنجا که من درمى یابم این نگرش بیشتر نمایانگر ضعف است تا قوتى که در صدد نشان دادن آنست و بیشتر از آن که وحشى گرى را نشان دهد، تلاشى است جنون آمیز براى نشان دادن نقش مردى قوى- پوپر (نگاه کنید به یادداشت‏ ٨٩ ص ٨۵٢ جلد ٣ متن فارسىِ «جامعة باز و دشمنان آن»، کارل پوپر؛ ترجمة عزت الله فولادوند.-تهران: خوارزمى١٣۶۶ مترجم)

11. همان، اتوپیا و خشونت، کارل ریموند پوپر.


بازنشر این مطلب